تقدیر
دوباره دل هوای با تو بودن کرده...
گفتم فقط نگام بکن گفتی اخه چشمای من مال اونه گفتم زندگیمو میدم فقط مال خودم بشو گفتی اخه تموم شده هرچی بوده رفته دیگه بی تو مهتاب شبی با ز از ان کوچه گذشتم همه تن چشم شده خیره به دنبال تو گشتم تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت من همه محو تماشای نگاهت هرچی من بهش میگم تو ازادی دیگه میگه من دوست دارم تومیدونی یا اون شبها می افتم توی ایوون بهار می نشستیم لب چشمه توی جنگل منو یار معلم گفت :فعل رفتن رو صرف کن. گفتم:رفتم رفتی رفت ساکت میشوم و می خندم. ولی خنده ام تلخ میشود. معلم داد میزند :ادامه بده. و من میگویم:رفت رفت رفت... رفت و دلم شکست غم رو دلم نشست رفت و شادیم مرد شور و نشاط رو از دلم برد رفت رفت رفت... و من میخندم و می گویم: خنده ی تلخ من از گریه غم انگیز تر است کارم از گریه گذشته و به ان می خندم
ادامه مطلب
| Design By : Night Skin |


